امروز صبح داشتم تو طالقانی راه می رفتم، خیابون خلوت بود، باد می پیچید توی برگ ها، هر چند وخت یه بار صدای گاز دادن یه موتور میومد. ساعتمو نگاه کردم ببینم دیرم نشده باشه، تاریخو که دیدم یهو به خودم گفتم : "مگه امروز شونزده آذر نیست ؟ پس چرا همه چیز اینقدر صلح آمیزه؟" هنوز "ز" ی صلح آمیز رو به خودم نگفته بودم که دیدم یه دسته ی پونصد تایی موتور سوار با باتوم هاشون دارن بهم نزدیک می شن. برگشتم از یه طرف دیگه برم که همون موقع بیست سی تا استیشن حمل بازداشتی سر چارراه پارک کردن. اومدم با خودم بگم "پس امروز هم مثل سیزده آبان تو خیابونا جنگه" هنوز "گاف" جنگ رو به خودم نگفته بودم که دیدم ده دوازده تا هلیکوپتر نیرو انتظامی دارن از بالای سرم رد می شن. به میدون فلسطین که رسیدم با خودم فکر کردم وارد یه قبرستون تانک شدم. یه گردان تانک خیلی مرتب کنار هم پارک شده بودن. روی هر کدوم از تانک ها یه موشکِ شهاب سه نصب شده بود، شروع کردم به دویدن سمت مدسه که حس کردم پشت سرم یه چیزی داره شکافته می شه، پشت سرمو نگاه کردم دیدم خیابون از جدول وسط طالقانی داره شکافته می شه و پیش می ره. یهو از اون شکاف پنج تا زیر دریایی که با هم دیگه یه مثلث درست کرده بود زدن بیرون .منم عینِ چی سریع از در مدسه پریدم تو.
دانش آموز ِ طرفدار ، پونزده ساله
.. همین طور که می دونید روش های مختلفی برای زندگی وجود داره. برای مثال مورد داشتیم که در یه حدّ متوسطی به خدا اعتقاد داشته نمازشو می خونده روزشو می گرفته ازون ور کارای دیگه شم در یه حدّ معقولی می کرده. طرفدار جناح سیاسی خاصّی هم نبوده. زمان کنکورش یه جوری درس خونده که یه رتبه ی مناسبی آورده و یه دانشگاهِ متوسطی رفته، تو جامعه هم به عنوان یه آدم نسبتن محترمی شناخته شده. می خام بگم که تو دنیا یه آدم تقریبن خوشبخت بوده بعدش هم که با یه نمره ی میانگینی از پلِ صراط رد شده. نسبتن زندگی خیلی راحته جانم. تقریبن.
- فارغ التحصیل 70 روانشناسی
روح سرگردانِ بی کاری به کارِ روحیِ تمام وختی نیاز دارد. پیشنهاداتتان را پذیراییم.
استفاده از جسم در کارِ مذکور بلامانع است.
* اِنَّکَ سائِلی مِن عَظائِم الامور
رفتم از سبد گیلاسای شسته دو جفت گیلاس ورداشتم و عین گوشواره انداختم رو گوشام، مامانم صدام زد که بیا شیرازه ی این کتاب که پاره شده رو بچسبون، منم اوّل عینکِ شماره ی شیشِ مامانمو ورداشتم زدم که ادای آدمای عینکی رو درآرم. چسب مایع رو از تو کمد ورداشتم خالی کردم رو دستم، بعد که یه کم خشک شد، شروع کردم به کندنِ چسبای خشک شده از روی کف دستم. بعدش رفتم گلای توی کوچه رو آب بدم ولی به جاش شلنگِ آب رو با فشار باز کردم و عمودی گرفتم بالای سرم، قطره قطره آبا می خوردن روم، عینِ آبشار. یهو خاهرمو سرِ کوچه با یه پسره دیدم، اونم یهو سرشو برگردوندو منو دید، یه بسته پفک بهم داد که صدام در نیاد. تو خونه داشتم می پلکیدم و پفک می خوردم که مامان یهو هوار کشید: پفک که می خوری اون انگشتاتو نلیس، بعدشم ببینم کی واسه تو ازین آت و آشغالا خریده ؟ منم نشستم سیر تا پیازِ ماجرای خاهرم رو واسش تعریف کردم، مامان که دید اون موضوع مهمتر از اینه منو ول کرد و خاهرمو صدا کرد، منم که دیدم اتاقِ خاهرم خالیه رفتم سراغِ آکواریومش و از توش اون گوش ماهی ه رو که هیچ وخت به نظرم صدای دریا نداده رو ورداشتم، و واسه صدمین بار گذاشتم رو گوشم و به صدای دریا گوش دادم. اون قَدَر با آبِ توی آکواریوم بازی کردم که پوستِ انگشتام چروک شد، وختایی هم که می رم حموم این طوری می شه، همین طور که داشتم با کلی تعجب به انگشتای چروکم نگاه می کردم رفتم تو اتاقم که کتاب تن تن رو بخونم. یکی واسه تولدم بهم داده بود و رو صفحه ی اولش نوشته بود : که یادمان نرود بعضی کارهارا .
این دِلــیه که با این زندگی ارضا نشده،
این دِلــیه که با این زندگی ارضا نمیشه
آدمی که گُشنش نمی شه غذاش باید اون قَدَر خوشمززه باشه که بهش یه انگیزه ی قوی بده واسه گرم کردن و آماده کردنش. غذا باید یه طوری باشه که به زحمتش بیرزه. غذا باید به آدم بچسبه، این که نمی چسبه نمی دونم به شخصیت و روحیه ی آدم مربوطه یا به غذاهه. شاید از بچگی در ذهن من از غذا یه قهرمان ساخته شده، یه چیزِ گُنده. شاید نباید از غذا انتظار خیلی والایی داشت، شاید غذا همینه که آدم رو سیر کنه، نه چیزِ بیشتر، یه چیز واسه ادامه ی حیات.
زنی قدبلـ و ساکت، سیاه پو با لب های ز که موهای قهـ جی پریشانی دارد. قات فرشته ای بلیت اتوبوس همه را جَمــ و گـ دیوی است ا که تنها می خابند و یا تنها در سفر می کننـ آزار میرسـ .آزار او روح را . او بیش تر اطراف دیـ شده است. وقـتـ طعمه حمله ، فقط او را با چشمـ بسته توان دیـ .از او بـِتـَر
خدا
به طور کلی می توان گفت از هر آدم دو نسخه وجود دارد یکی در سر ما است و یکی نسخه ای است که جسم هم دارد.
{ امکان ارتباط با نسخه ی موجود در سر به مراتب آسان تر از ارتباط با نسخه ی دیگر است . }
پینوشت : نمی دونم تا حالا دقت کردید که اشک دقیقن از کجا میاد بیرون ، ولی گوشه ی نزدیک به بینی هر چشم دو تا سوراخ خیلی خیلی ریز هست یکی بالا یکی پایین . نمی دونم این چهار تا سوراخ به جز اشک ریختن به چه کاری ممکنه بیاد .
بچّه تر که بودم پنج تا سیزده سالگیم ، سرویسم میوردم دم خونه ی مامان ملوک . بعد مامان ملوک هم برام چایی نبات و پولکی میاورد تو یه سینیِ کوچیکِ گرد. یه بالشِ بزرگ هم می ذاشت روبروی تلویزیون برام. بعد سرمو می ذاشتم رو بالش، با چشمای باز به اتّفاق هایی که دلم براشون تنگ شده بود فکر می کردم ، تجّسمشون می کردم.
بعد آدم که دلش تنگ می شه واسه یه چیزی .. نمدونم ، یه خاطره ای ، کلّی وختشو می ذاره که اونو تجسّم کنه ، بهش فکر کنه ، بعد وختی دلش تنگ تر می شه واسه اون خاطره سعی می کنه دوباره اون خاطره رو بسازه .. یعنی بازسازیش کنه تیریپ بازسازی صحنه بعد اگه دلش تنگ تر شد نمی دونم دیگه باید چی کار کنه.
حالا گیریم یه موقعی تمامِ تمامِ رویاهای زندگی و آرزوهات .. نمی دونم ، هدف هات ، واقعی بشن، تنهایی لذت بردن از اون زندگیِ خوب به چه درد می خوره ؟
هـِـی ! مواظب باش ، سرت را بالا نکن !
سر به زیر سوت بزن و دوچرخه سواری کن ، لباس رنگی بپوش و گل ها را آب بده ، در سرت با آدم ها حرف بزن ، سوار آن تابِ سبزِ بشو و پایت را به آن شاخه ی درخت بزن ؛
فقط سرت را بالا نکن ،
بالا کنی چیز هایی می بینی .. کس هایی .. اتــّـفاق هایی .. غــم هایی .. ببینیشان همه ی آن کارها مثل بخار میشوند ، مثل ابر ، مثل باد
سرت را بالا نکن ، همین جور سر به زیر خوشحال باش.